تبليغاتX
... آرامش ...
 
آيا ؟

اي طفل بي گناه كه راحت نبوده اي
بيست و چهار ساعت ازين بيست و چار سال
گيرم كه پير گردي و در تنگناي دهر
با مردم زمانه بسازي هزار سال
آيا ميان اين همه اندوه و درد و رنج
هرگز تفاوتي كند امسال و پارسال...
------------------------------------------
یه سال دیگه هم با همه خوبی ها و بدی هاش ، ناامیدی و غم ، شادی و امید ، دل زدگی از زندگی ، شکر گذاری برای زندگی با تن سالمی که دوباره بهم هدیه داده شد و تکرار و تکرار  و تکرار گذشت.
مدتهاست که روز تولدم شاد نبودم و امسال غمگین تر از همیشه. اما دلایل زیادی هست که هنوزم بهم میگن باید شکرگذار باشی. معتقدم همیشه و همیشه اگه به اتفاقهای زندگی درست نگاه کنم نقشی از الطاف خدا رو میتونم توش پیدا کنم. چه بسا اگر این لطف نبود منم الان اینجا نبودم. افسوس می خورم که اینقدر ذهنم رو تو تاریکی غرق کردم که دیگه برای رسیدن به نور تلاش نمی کنم.
شاید این چند خط که دوباره بعد از مدتها دارم می نویسم یه روزی تنها خاطراتی باشن که باقی می مونن.
 
تولدت مبارک باشه امین!(شاید)
یا حق
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 1:54  توسط امین  | 

 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

                                    سخن اهل دل است این و بجان بنیوشیم

یک بار دیگه بهار از راه رسید و ما یک سال دیگه بزرگتر(یا پیرتر؟)شدیم.یک بار دیگه شکوفه های قشنگ بادوم در اومدن تا به ما بفهمونند که هنوز دنیا خیلی قشنگه هنوز هست چیزهائی که آدم با دیدنشون سر مست از خلقت پروردگار بشه.

اینجا امروز اولین روزی بود که من با همه وجودم بهار رو حس کردم هر چند یه کم خنک بود.اما بوی بارون میومد و بوی تمیزی.خیلی دلم میخواست توی بارون همینطور راه برم و کسی کاری بهم نداشته باشه.خیلی هوای قشنگی بود عین بهار ایران بود.رفتم ۲ تا گل شمعدونی کوچولو خریدم به یاد بابا یادمه اون موقعها که حیاطمون راه پله داشت واسه پشت بوم بابا گلدونهای بزرگ شمعدونی رو اونجا جا داده بود.و هر سال اوسط بهار این گلدونها پر از گل میشدند و یه جلوه خیلی قشنگی به راه پله میدادند.بابا هر سال اونها رو به هم قلمه میزد و نتیجش گلهای رنگارنگ و خوشکل شمعدونی بود.حالا دوست دارم شمعدونیهای منم بشه مثل اونها هر چند من اصلا مثل بابا بلد نیستم از گلها مراقبت کنم.

عید همگیتون مبارک.اینشالله که پایان امسال به خیلی از آرزوهای قشنگتون رسیده باشید.

 Image and video hosting by TinyPic">

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/02ساعت 21:45  توسط درنا  | 

سلام!
بیشتر از ۱ ماهه که ننوشتم . حرفی نداشتم برای گفتن و دلیلی نداشت بی خودی یه سری بایت بیچاره رو هدر بدم!!! این روزا کمی تغییر کردم و دارم سعی می کنم قسمتی از گذشته رو فراموش کنم. دیشب اولین وبلاگم رو پاک کردم. جایی رو که خیلی از حرفام و نوشتم. می خوام فراموش کنم چی نوشته بودم. فقط یه سری از پستها رو کپی کردم تا همه چیز فراموشم نشه!
گاهی فراموشی بد نیست...
شاد باشین.
 
یا حق
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 0:53  توسط امین  | 

 
شهادت امام حسین (ع) و یارانش بر تمامی عاشقان و معتقدین آن حضرت تسلیت باد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/10ساعت 3:29  توسط امین  | 

 
امروز امتحانا تموم شد! مردم از بی خوابی! بابا من نخوام مهندس بشم باید کی رو ببینم؟
 
شاد باشین
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 20:14  توسط امین  | 

اون قدیم ندیما(۶۰۰سال پیش)که من بچه بودم  ساخت بادبادک رو از پسرهای همسایه یاد گرفته بودم و عشقم این بود که بادبادک بسازم بادبادکای من همیشه هم بال داشتند هم دم و کلا به خاطر اون غریضه دخترونه خیلی قشنگتر از بادبادکهای پسرها میشد عاشق این بودم که غروبها که نزدیک به اومدن بابا بود  برم روی پشب بوم و از یک طرف نظاره گر غروب زیبای خورشید باشم و از طرف دیگه چشمم به کوچه بود که بابا کی میادو توی همون حین هم بادبادکها رو میبستم به میله ای که میگفتند واسه هدایت رعد و برق هست.

اما نمیدونم چرا بابا همیشه به محظ اینکه صبح میشد و اون ۲ تا به قول خودش علمک رو بالای خونه میدید  زود میرفت میکندشون؟

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/29ساعت 17:40  توسط درنا  | 

 
 شب یلدا رو به همه دوستان تبریک میگم
 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 2:43  توسط امین  | 

 
 
در این هیاهوی رنگ ،
کدامین سو ،
خستگی گامهای من ،
لذت انتها را خواهد چشید...؟
نمی دانم...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 2:18  توسط امین  | 

مرد جواني در ارزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود
كشاورز گفت برو در ان قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را ازاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را بتو خواهم داد.
مرد قبول كرد.در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
 اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 22:18  توسط درنا  | 

 
امروز ، ۲۰ آذر ۱۳۸۵ ، تولد شازده کوچوی منه.
 
-تولدت مبارک گلم  --
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 18:49  توسط امین  |