سخن اهل دل است این و بجان بنیوشیم
یک بار دیگه بهار از راه رسید و ما یک سال دیگه بزرگتر(یا پیرتر؟)شدیم.یک بار دیگه شکوفه های قشنگ بادوم در اومدن تا به ما بفهمونند که هنوز دنیا خیلی قشنگه هنوز هست چیزهائی که آدم با دیدنشون سر مست از خلقت پروردگار بشه.
اینجا امروز اولین روزی بود که من با همه وجودم بهار رو حس کردم هر چند یه کم خنک بود.اما بوی بارون میومد و بوی تمیزی.خیلی دلم میخواست توی بارون همینطور راه برم و کسی کاری بهم نداشته باشه.خیلی هوای قشنگی بود عین بهار ایران بود.رفتم ۲ تا گل شمعدونی کوچولو خریدم به یاد بابا یادمه اون موقعها که حیاطمون راه پله داشت واسه پشت بوم بابا گلدونهای بزرگ شمعدونی رو اونجا جا داده بود.و هر سال اوسط بهار این گلدونها پر از گل میشدند و یه جلوه خیلی قشنگی به راه پله میدادند.بابا هر سال اونها رو به هم قلمه میزد و نتیجش گلهای رنگارنگ و خوشکل شمعدونی بود.حالا دوست دارم شمعدونیهای منم بشه مثل اونها هر چند من اصلا مثل بابا بلد نیستم از گلها مراقبت کنم.
عید همگیتون مبارک.اینشالله که پایان امسال به خیلی از آرزوهای قشنگتون رسیده باشید.
اما نمیدونم چرا بابا همیشه به محظ اینکه صبح میشد و اون ۲ تا به قول خودش علمک رو بالای خونه میدید زود میرفت میکندشون؟
